کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود
وبه ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از
بنده های خدا هستم
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید چون من از خدا خواسته بودم یکی نفر بفرسته اگه خودش نمی رسه یکی از فامیل اشو بفرسته
 
” خدا یک جوری با هر بنده اش لطف داره که انگار همین یک بنده را داره “

نوشته شده در تاریخ جمعه 8 آبان 1388    | توسط: امیر حسین    | طبقه بندی: داستان،     | نظرات()