می ترسم برف تمام شود
و منو تو اغاز نشویم.
می ترسم بهار بدون
پروانه و پرستو
بیاید. می ترسم مشق
هایم نیمه تمام
بماند و یادم برود
کتابم را از زیر باران
بردارم. میترسم
نخستین شکوفه ها قافل
گیرم کنند و نسیم
زیبایی که از شمال
می وزد،مرا از
تو غافل کند.
نمی خواهم بی تو عطر
گوجه هارا ببویم
نمی خواهم بی تو هوا را
به ریه هایم بفرستم
نمی خواهم بی تو شاعر باشم
اگر به من اجازه داده
شود یک بار دیگر
هرطورکه دلم می خواهد
به دنیا بیایم،گنجشکی
خواهم شد تا هر
صبح همراه تازه ترین
نورها به اتاقت
سرک بکشم
ای انکه برای بیداری
از بانگ خروسان
بی نیازی
چشمهایت را همیشه باز
بگذار تا ماه
برای روشن شدن
منت خورشید را نکشد
و عاشقان هر وقت
که دلشان می خواهد برای
تو نامه بنویسند
می ترسم برف تمام شود
و هیچ اتفاقی نیفتد و هیچ
کس قلب مرا برای تو معنا
نکند و نقاشان قد کشیدن
سرو ها،عبور قایق ها
را نبیند.می ترسم برف
تمام شود و حرف من نیمه
تمام بماند و کلمه هایم
یخ بزنند و هرگز
نتواتم بگویم
تورا دوست دارم..

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388    | توسط: امیر حسین    |    | نظرات()